تقریباً همه از جریان مناظرهي انتخاباتی دیروز با خبریم. در مورد اون دیگه چیزی نمیگم. بعد از اون جریان سخیف من منتظر نظر آقای خامنهای در این مورد بودم؛حدود ساعت دهونیم یازده، با روشن کردن تلویزیون با منظرهي جالبی روبرو شدم. آقای احمدینژاد، هاشمی رفسنجانی، ناطق نوری، موسوی و جمعی از مسئولان در مرقد امام در یک قسمت کنار هم نشسته بودند و به سخنان آقای خامنهای گوش میکردند. فضا به نظر خیلی پرتنش بود. به نظر میرسه رهبری برای اولین بار با رفتار احمدینژاد مخالفه. خیلی دوست داشتم که منم یه کارهای بودم، اونجا نشسته بودم و دعوای بعدشو نگاه میکردم.
Thursday, June 4, 2009
احمدینژاد، موسوی، رفسنجانی و ناطق نوری امروز درکنار هم قرار گرفتند
Saturday, September 20, 2008
گربه ها
Wednesday, September 10, 2008
مکه
Saturday, September 6, 2008
....مدینةالنبی
اینا اونایین که زیر پلکّان ورودی به بقیع نشسته بودن. اوّل برام فیگور گرفتن امّا بعد تهدید کردن که موبایلتو میگیریم که من سزیعاً متواری شدم. ببخشید تاره نذاشتن یکی دیگه بگیرم
اینهم نمونهی فارسی نوشتن عربا... این جا یه جا تو مسجدالنبیه که فک میکنم منظور این نوشته اینه که حاجآقا شون چلوتر از این علامت وا نساده
این هم یکی از اساسی ترین مشکلات در عربستان، هتلها همه فرنگی دارن و ماشالّا ماشالّا همهی رفقای ما هم فرنگیکار بودن. تصویر مال دورةالمیاه شماره8 که برای بچّههای ما خاطرات خوشی رو زنده میکنه
تصویر فوق عکس بندهی حقیر سراپا تقصیره! من تقریباً در کلّ سفر از همچین لباسی استفاده میکردم خیلی از دانشجوها این کارو میکردن. امّا خیلی تابلو بودن، من گویا کمتر تابلو بودم
شب اوّل یکی گیر داد، دست منو گرفتو شروع کرد عربی صحبت کردن، من که با بچّهها بودم فارسی با رفقا صحبت کردم. یارو به من گفت "عرب قلّابی"که بعدهها رفقا زیاد استفاده کردن
خاطرهی عجیبتر توی مکّه اتّفاق افتاد. یه ایرانی کنار کعبه روی زمین داش دنبال یه چیزی که گم کرده بود میگشت یه عربه هم گیر داده بود که از اینجا بلند شو برو. من به عربه به انگلیسی گفتم که چیزاشو گم کرده. یارو نفهمید. من هم که عربیم تعریفی نداره بهش گفتم :"ما وجدوا اشیاءه" طرف شروع کرد به عربی گفتن که آره همهی ایرانیا همین طورن و حرمت مکانهای مقدّسو نگه نميدارن ما هم که میخواستیم سه نشه چیزی نگفتیم
تصویر فوق مربوط به مساجد سبعه میباشد که وهّابیها زدن صاف کردن جاش مسجد فوقو ساختن
توی این محل ما که زود رسیدیم دیدیم یه آخوند ایرانی داره برای یه کاروان از بروجن صحبت میکنه و محلّو توضیح میده. ماهم واسّادیم ببینیم چیمیگه داشت در مورد جنگ تن بهتن حضرت علی و عمروابن عبدود(اگه اشتباه نکنم) صحبت میکرد:"عمروا به حضرت علی گفت تو خیلی بچّهای نمیخوام بکشمت. حضرت علی گفت: امّا کشتن تو برای من از....(این تکّه یادم نیس)بهتره بعد عمرو به حضرت علی گفت اون کلاغه رو نیگا تا حضرت علی روشو کرد اونور عمرو ضربه رو زده بود" تا به اینجا رسید ما کلّی خندیدیم متوجّه شدیم اونایی که تو اون کاروانن دارن چپ چپ نیگا میکنن و میخوان به حرف آخوندشون گوش کنن....عجب آخوند چاخانی
عکس فوق و چند عکس ذیل رو در حالی که داشتیم به مساجد شیعیان میرفتیم گرفتم. اینجا مناطق شیعهنشینه همونطور که میبینید از ماشینای خوشکل و ساختمونهای با حال خبری نیس
درم سجدالنبی بچّههای کوچیک قرآن حفظ میکنن، این عکسو از افرادی گرفتم که با داشتن کارت مخصوص و مجوز در حال فیلمبرداری از اینجور کارها بودن . اون یارو بدجور به من نیگا کرد منم دیگه جرأت نکردم برگردم یه عکس بهتر بگیرم
Wednesday, September 3, 2008
مدينةالنبي
توی کاروانمون انواع دانشجوها بودن.... مهندسی، پزشکی حتّی فوقدیپلمیا
همونطور که قبلاً هم گفتم انگشتنگاری نشدیم. گویا به طور تصادفی انگشتنگاری میکردن. یه کاروان قبل و بعد ما رو انگشت نگاری کردن امّا اونها رو هم با هرکی حال میکردن
به نظر میرسید که فرودگاه فقط مخصوص زائرین مکّه و مدینه باشه با این حال توی با اینکه فرودگاه خوشآمدید رو به زبان آلمانی
دیدم امّا فارسی ندیدم یه چیزایی به فارسی نوشته بودن امّا برای ایرانیا نبود. یعنی فارسیزبانان نمیفهمیدن شاید برای افغانیا نوشته بودن
حدود عصر به جدّه رسیدیم و با اتوبوس به سمت مدینه رفتیم. در راه به یه غذاخوری رفتیم نماز خوندیم غذا خوردیم. اونجا کاروانهای ایرانی زیادی میاومدن و مسئولش فارسی رو خوب صحبت میکرد. من فکر کنم عرب بود امّا اکثراً عقیده داشتن که ایرانیه
غذایی که اون شب خوردیم با غذایی که بعداً بهمون دادن فرق داشت. مرغ سرخ کرده، سیب زمینی سرخ کرده و سس گوجه نانهای کوچک که بعداً هم از اون نونا بهمون دادن
شب به مدینه رسیدیم و صبح همگی عازم مسجدالنبی شدیم
اولّین عکسی که از مسجدالنبی گرفتم. مخصوصاٌ این قسمت هوای خیلی خوبی داره. که به خاطر دستگاههای تهویهس!! صبح زود بود بعد از نماز صبح. اولّین نمازی بود که با اهل سنّت برگزار کردیم. قرار بود بعد از نماز به بقیع بریم
این هم که قبّةااخضراء و نیاز به معرّفی نداره
Saturday, August 23, 2008
من اومدم
من برگشتم
با عرض سلام، من دو سه روزه که برگشتم. میخوام خاطراتم رو اینجا بگذارم. علیالحساب بگم که انگشتنگاری نشدیم. یعنی عربا بیخیال شدن!!
تا بعد
Sunday, August 3, 2008
سفر
ما که رفتیم
من فردا، برای عمرهی دانشجویی عازمم. هنوز ساعت پرواز رو نمیدونیم( با نظم کارا حال میکنین؟! ). ابتدا به جدّه میریم و بعد از انگشتنگاری وارد سرزمین وحی میشیم. از اون جایی که تعداد خیلی زیاده احتمالاً کلّی علّاف شیم. خدا کنه فقط انگشتنگاری کنن و بلای دیگهای سرمون نیارن.
برنامهها از همون اوّل هم خیلی بینظم بود. سه تا جلسه برامون گذاشتن که اگه شرکت هم نمیکردیم فرقی به حالمون نداشت. میخوان یه چندتا جلسه هم اونجا بذارن. نمیدونم چرا اینقده میخوان ما رو بپیچونن...میتونستن حدّاقل اینجا یه چیزایی بهمون بگن.
مسئول کاروانمون یه آقاییه که تو هیئت علمیه مالک اشتره ،تو گروه مهندسیه(ادّعای مهندسیش زیاده)، یه پاش میشله و همین یه ماه پیش عمره بوده. آخوندمونم کمی بداخلاقه (اینو خودش گفته). نمیدونم چرا اینقده حرفاش بیمحتواس! یه مطلبو که میتونه تو پنج دقیقه بگه یک ساعت طول میده.
بچّههای دانشگاه خودمون هستن با دانشگاههای دیگهی اصفهان.بین بچّهها یه بنده خدایی دوجلسه ما رو به فیض رسوند. این آقا که جلسهی دوّم آیاتی از سورهی توبه رو با صدای فاجعهش تلاوت کرد، جلسهی سوّم حدود پنجاه دقیقهی اوّل در مورد اختلافات بین شیعه و سنی داد سخن در داد!! انگار که دانشجوی یه رشتهی مهندسی بود. از دانشگاه ما که نبود. به شدّت استدلالهاش سست بودهن. از کتاب آیتالله سبحانی کمک گرفته بود(احتمالاً سستی دلایلی که مطرح میکرد هم از همون جا ناشی میشد) سرش برای بحث خیلی درد میکنه امّا سوادش رو نداره. خدا کنه اونجاها نخواد برامون سخنرانی کنه. من که بحثهایی رو که تعصّب توش باشه قبول ندارم!! افراد متعصّب و بیسواد زود کم میارن.
(پارازیت وسط کار:
همین حالا فهمیدم آقا هم شعر میگه!! یه بیتشو میذارم بقیهشو گوگل کنید پیدا میشه:
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
)
به هر حال من دو هفته نیستم لذا نمیتونم چیز جدیدی پست کنم.یا حق
من فردا، برای عمرهی دانشجویی عازمم. هنوز ساعت پرواز رو نمیدونیم( با نظم کارا حال میکنین؟! ). ابتدا به جدّه میریم و بعد از انگشتنگاری وارد سرزمین وحی میشیم. از اون جایی که تعداد خیلی زیاده احتمالاً کلّی علّاف شیم. خدا کنه فقط انگشتنگاری کنن و بلای دیگهای سرمون نیارن.
برنامهها از همون اوّل هم خیلی بینظم بود. سه تا جلسه برامون گذاشتن که اگه شرکت هم نمیکردیم فرقی به حالمون نداشت. میخوان یه چندتا جلسه هم اونجا بذارن. نمیدونم چرا اینقده میخوان ما رو بپیچونن...میتونستن حدّاقل اینجا یه چیزایی بهمون بگن.
مسئول کاروانمون یه آقاییه که تو هیئت علمیه مالک اشتره ،تو گروه مهندسیه(ادّعای مهندسیش زیاده)، یه پاش میشله و همین یه ماه پیش عمره بوده. آخوندمونم کمی بداخلاقه (اینو خودش گفته). نمیدونم چرا اینقده حرفاش بیمحتواس! یه مطلبو که میتونه تو پنج دقیقه بگه یک ساعت طول میده.
بچّههای دانشگاه خودمون هستن با دانشگاههای دیگهی اصفهان.بین بچّهها یه بنده خدایی دوجلسه ما رو به فیض رسوند. این آقا که جلسهی دوّم آیاتی از سورهی توبه رو با صدای فاجعهش تلاوت کرد، جلسهی سوّم حدود پنجاه دقیقهی اوّل در مورد اختلافات بین شیعه و سنی داد سخن در داد!! انگار که دانشجوی یه رشتهی مهندسی بود. از دانشگاه ما که نبود. به شدّت استدلالهاش سست بودهن. از کتاب آیتالله سبحانی کمک گرفته بود(احتمالاً سستی دلایلی که مطرح میکرد هم از همون جا ناشی میشد) سرش برای بحث خیلی درد میکنه امّا سوادش رو نداره. خدا کنه اونجاها نخواد برامون سخنرانی کنه. من که بحثهایی رو که تعصّب توش باشه قبول ندارم!! افراد متعصّب و بیسواد زود کم میارن.
(پارازیت وسط کار:
همین حالا فهمیدم آقا هم شعر میگه!! یه بیتشو میذارم بقیهشو گوگل کنید پیدا میشه:
از شوق شکر خنده لبش جان نسپردم شرمنده جانان ز گران جانی خویشم
)
به هر حال من دو هفته نیستم لذا نمیتونم چیز جدیدی پست کنم.یا حق
Subscribe to:
Posts (Atom)